تبليغاتX
شبهایی که دوست دارم مهتابی باشه

شبهایی که دوست دارم مهتابی باشه

dost daram beyne setarehha basham

آدرس facebook

my facebook addres is>>>>>facebook.com>>>>>>>>میثم امیدی
+ نوشته شده در  90/08/30ساعت 11:0  توسط میثم امیدی  | 


+ نوشته شده در  90/08/28ساعت 13:40  توسط میثم امیدی  | 

+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 14:25  توسط میثم امیدی  | 

باز آن یار بی وفا
 
باز آن یار با جفا

رفته بی من ای خدا

باز که شده درد آشنا

من تنها یا دل شدم
او با کی شد همنوا
 
او که با من میدمید

او که از من می شنید

حال رفته بی من چرا
 
راز دل شد برملا

من بی او خوابم نبرد
 
او با کی شد هم قبا
 
باز من دیوانه شدم

مست با بیگانه شدم

او در دلم جا خوش بکرد
 
من رسوا ترین رسوا

خوش بودم وقتی که بود
مست بودم با دلبران
+ نوشته شده در  90/08/14ساعت 14:1  توسط میثم امیدی  | 

واژه های باران

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در  90/08/09ساعت 16:32  توسط میثم امیدی  | 

این هم یه دونه عکس از شمال کشور

نه در رفتن حرکت بود  نه در ماندن سکون  شاخه ها را از ریشه جدایی نبود  و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید  دوشیزه عشق من مادری بیگانه است  و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد . (احمد شاملو)
+ نوشته شده در  90/08/09ساعت 16:9  توسط میثم امیدی  | 

داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

 

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»
+ نوشته شده در  90/03/17ساعت 11:39  توسط میثم امیدی  | 

زلزله هائيتي طبيعي نيست پاي «هارپ» در ميان است

زمين لرزه هائيتي را آمريكا با استفاده از سلاح مخوف «هارپ» به وجود آورده است.

به گزارش سايت هاي اينترنتي از جمله «آلترانفو» و «لوپست»، بسياري از دانشمندان پنج قاره معتقدند كه زمين لرزه هائيتي (3/7ريشتر) به كمك سيستم آب و هوايي «هارپ» ايجاد شده و به كمك اين سلاح مخوف است كه «امپراتوري آمريكايي- صهيونيستي» نه تنها موجي خارق العاده از سرما را در اروپا پديد آورده تا تلاش هاي مخالفان جهاني با پديده گرم شدن آب و هواي كره زمين را مسدود سازد، بلكه بلافاصله نيز زمين لرزه «ويرانگر» هائيتي را تدارك ديده تا ناوگان خود را با هدف نهايي اشغال كوبا و ونزوئلا، در درياي كارائيب مستقر سازد.

 

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  90/02/21ساعت 1:19  توسط میثم امیدی  | 

آخرین آپ سال 89 من

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک
با تبریک سال نو

 

با ارزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو پیشاپیش مبارک

 

 

با عر ض سلام وسلامتی برای دوستای گلم

این آخرین ٱپ سال ۸۹ منه امید به آن که

همه  شما سالی خوب و خوش با وبلاگی پر بیننده

وزیبا داشته باشید

+ نوشته شده در  89/12/28ساعت 20:38  توسط میثم امیدی  | 

شکار رفتن بهلول وهارون

روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند بهلول نیز با آنها بود

در شکار گاه آهویی نمودار شد

خلیفه تیری به سوی آهو انداخت ولی به شکار نخورد بهلول گفت احسنت!

خلیفه غضبناک شد و گفت مرا مسخره میکنی ؟

بهلول گفت:احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.

+ نوشته شده در  89/12/20ساعت 15:35  توسط میثم امیدی  | 

یارو زنشو میبره سونوگرافی بهش میگن بچه ت پسره

میگه:اه؟ اسمش حالا چیه؟

+ نوشته شده در  89/12/18ساعت 21:59  توسط میثم امیدی  | 

فروغ فرخزاد

پرنده فقط یک پرنده بود.

پرنده گفت چه بوئی  چه آقتابی آه !

                        بهار آمده است

                                  و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.

    پرنده از لب ایوان

        پرید مثل پیامی پرید و رفت

                                                    پرنده کوچک بود

                                                                 پرنده فکر نمیکرد

                                                                                پرنده روزنامه نمیخواند

پرنده قرض نداشت

        پرنده آدمها را نمیشناخت

                       پرنده روی هوا

                                     و بر فراز چراغهای خطر

                                                   در ارتفاع بی خبری می پرید

                                   و لحظه های آبی را

                      دیوانه وار تجربه میکرد

پرنده آه فقط یک پرنده بود.

+ نوشته شده در  89/12/16ساعت 0:34  توسط میثم امیدی  | 

قطعه ای برای سنگ مزار

این که خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه جز تلخی از ایام ندید

هرچه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه ویاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جانفرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هرکه را چشم حقیقت بین است

 

+ نوشته شده در  89/12/16ساعت 0:18  توسط میثم امیدی  | 

@#$%^&*()

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”


+ نوشته شده در  89/11/20ساعت 23:24  توسط میثم امیدی  | 

آمریکایی ها و ایرانی ها

 

سه آمريکايي و سه ايراني


 

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در

يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام


يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه


نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور


است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از


ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.

 

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين


شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در


را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و


بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط،


لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون،


مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.


آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است.

 

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان


کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم


براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر


آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه


ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور


مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر


کن تا نشانت بدهم.

 

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي


رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي


آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت


قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي


توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا !!!

 

+ نوشته شده در  89/11/07ساعت 21:31  توسط میثم امیدی  | 

سلامت باشید



با سلام


اگر در صحت و سلامت به سر می برید

 لطفا در این وبلاگ سلامتی خود را اعلام کنید
.
.
.
.
.

طرح سر شماری جوجه آخر پاییز

+ نوشته شده در  89/11/05ساعت 17:55  توسط میثم امیدی  | 

بنزین



دوس داری بنزین بزنی با کارت کی ؟


شنیدم بنزین شده 700 به تازگی


بنزینتو تقسیم نکنی با یکی


میگی که رو کارت بنزینت حساسی !


روش داری عقاید خیلی شیک و وسواسی !


اونقده اونو میخوای که اگه لیتری 100 بنزین بدم بهت منو نشناسی

+ نوشته شده در  89/11/04ساعت 22:14  توسط میثم امیدی  | 

آب زکف ریخت با لب عطشان

 

تا که درس وفادهد عالم را

+ نوشته شده در  89/09/26ساعت 17:25  توسط میثم امیدی  | 

شعر می ریزد ز لب گوش کن این شعر من تا بدانی وصف من

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من               سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو          وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم                   چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم                       ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا             در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم         ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو          ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی    پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها              ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست          اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من                          بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا              بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من              ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
loveiane
ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من
یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

L           O              V                 E

+ نوشته شده در  89/08/25ساعت 21:42  توسط میثم امیدی  | 

رهبران بزرگ به ندرت مطابق استاندارد

 

سایر افراد - واقع بین - محسوب می شوند ،

 

 با این وجود دقیق و باهوش هستند

+ نوشته شده در  89/08/21ساعت 19:34  توسط میثم امیدی  | 

(×$×)

اگر آرزو دارید که در راس کار باشید و
بتوانید پول زیادی جمع کنید یا یک
دانشجوی حرفه ای باشید و ثروتی از دانش
بیندوزید ، حالا می توانید روی فرصتی که
در اختیارتان قرار گرفته حساب کنید

+ نوشته شده در  89/08/11ساعت 20:0  توسط میثم امیدی  | 

بیاموز

همه
 
 ما به حس مداوم رشد عاطفی
 
 و روانی نیاز داریم .
 
این غذای مورد نیاز
 
رشد روح ماست

+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 19:28  توسط میثم امیدی  | 

آدمای بیخیال

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 19:13  توسط میثم امیدی  | 

گفتم..............؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 
شمع از خجالت سوختن پروانه است که آب
 
میشود

*@*@*@*@*@*

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

 

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

 

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 22:11  توسط میثم امیدی  | 

یادت باشه

یادت باشد حرفی نزنی که به کسی بر بخورد .

نگاهی نکنی که دل کسی بلرزد .

 

یادت باشد که روز و روزگار خوش است ، 

وتنها دل ما دل نیست .

 

یادت باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم ، 

و از آسمان درسِ پـاک زیستن .

 

یادت باشد سنگ خیلی تنهاست ...

یادت باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنی مبادا دل تنگش

بشکند . 

یادت باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ایم ...

نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان .

 

یادت باشد زندگی را دوست داری . 

یادت باشد هر گاه ارزش زندگی یادت رفت در چشمان حیوان بی

زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنی تا به مفهوم بودن پی ببری .

 

یادت باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشی .

یادت باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش

باز می شود .

 

یادت باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنی تا تنها

نمانی .

 

یادت باشد هیچگاه از راستی نترسی و نترسانی. 


یادت باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت . 

 

یادت باشد با کسی انقدر صمیمی نشوی شاید روزی دشمنت شود . 

یادت باشد با کسی دشمنی نکنی شاید روزی دوستت شود . 

 

یادت باشد قلب کسی را نشکنی .


یادت باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد .

 

یادت باشد پلهای پشت سرت را ویران نکنی . 

یادت باشد امید کسی را از او نگیری شاید تنها چیزیست که دارد ..

یادت باشد که عشق کیمیای زندگیست .

یادت باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند

مهربان و دلسوز باشند . 

یادت باشد زنده ای و اشرف مخلوقات ...

+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 21:41  توسط میثم امیدی  | 

مدیران و رهبران از نیازها،
 
احساسات و انگیزه های افرادی
 
که آنها را رهبری می کنند هم
 
آگاه و هم به آن خصوصیات حساس هستند

+ نوشته شده در  89/07/26ساعت 20:6  توسط میثم امیدی  | 

توجه کن ضرر نداره

برای مدیریت یک سازمان تجاری
 
 بزرگ تحت تمام شرایط باید
 
امانتداری ، صداقت ، راست کرداری
 
و راست گفتاری را در برخورد
 
 با همه افراد پیشه کنیم . به عبارتی دیگر :
 
 گفتار نیک - پندار نیک و کردار نیک

+ نوشته شده در  89/07/23ساعت 22:4  توسط میثم امیدی  | 

سخن زیبا

یافتن راهی برای کمک
 
 به دیگران، آنهایی
 
که عمیقا برای شان
 
اهمیت قائلیم ، می
 
تواند در طول زندگی
 
الهام بخش ما باشد
+ نوشته شده در  89/07/22ساعت 19:52  توسط میثم امیدی  | 

آموزنده

همه پیشرفت های شخصی تنها

با ایجاد تغییر در

 باورها حاصل می شوند

+ نوشته شده در  89/07/21ساعت 22:47  توسط میثم امیدی  | 

شعر

بشنو از نی چون حکایت میکند

 

از جدای ها شکایت میکند

 

 کز نیستان تا مرا ببریده اند

 

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

 

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کاو دور مانداز اصل خویش

 

باز جوید روزگار وصل خویش

 

من به هر جمعیتی نالان شدم

 

جفت بد حالان وخوش حالان شدم

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

 

سر من از ناله ی من دور نیست

 

لیک چشم وگوش را آن نور نیست

 

تن ز جان وجان زتن مستور نیست

 

لیک کس را دید جان دستور نیست

 

آتش است این بانگ نای و نیست باد

 

هرکه این آتش ندارد نیست باد

هرکه این آتش ندارد نیست باد

+ نوشته شده در  89/07/21ساعت 22:40  توسط میثم امیدی  |